تنها ترین دختر این سرزمین





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

سلام دوستهای گلم ممنون ک ب یادم بودین. من خیلی وقته که دیگه به وبلاگم سر نزدم. یخورده از خودم واستون بگم من الان یک سالو 7ماه میشه که ازدواج کردم. .. خداروشکر از ازدواجم راضی هستم.  همسرمم اقا مصطفی پسر عممه..... واقعا همسریه که ارزو داشتم همیشه. دوستداررررررم اقایی.

 

بازم گاهی سر میزنم بهتتون. البته دوستایه گلم اگه خواستین خصوصی شمارتون رو بزاریان تا لاین پیداتون کنم.... همتون رو دوستدارم. فعلا.        13 مرداد 93


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 در ساعت: 1:34
|+|

salam. Salaaaam. Saharnaz omad dobare ama inbar badaz chand sal. Alan 15 abane 92 hastesh. 1sale k b


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 در ساعت: 1:38
|+|

سحر ناز خانم برگشته............آخجون
 

اول سلام خیلی خوشحالم که باز برگشتم به همون دنیایی که قبل از عاشقیم داشتم. یعنی همون سحر آتیش پاره و شیطون.

راستی دوستای خوبم ۲۱ بهمن قراره ازدواج کنم و با همسرم برم فرداش راهپیمایی

    


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: پنجشنبه هفتم مهر 1390 در ساعت: 12:32
|+|

شروعی دوباره
سلام دوستای خوب سحر آتیش پاره. خیلی ممنون تو این مدت که نبودم فراموشم نکردین و بهم سر میزدین. حدود یک سال میشد که آپ نشده بودم..

این روزا خیلی خوشحالم دیگه سحر تنها و داغون نیستم آخه بهترین دنیا رو دارم یعنی .......

خدایا واسه همه مهربونیات ازت ممنونم


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: سه شنبه پنجم مهر 1390 در ساعت: 14:18
|+|

سلام خوبی دوست من؟

امروز میخوام یه شعر خیلی ناناز واستون بزارم !!! که یکی از بهترین دوستام  واسم فرستاده من که خیلی خوشم اومده امیدوارم تو هم خوشت بیاد عزیزم.

 

 من اسیر درد و غمی هستم که پایان ندارد
به یارم گفتم اسیر عشق اویم
اما....اما چه فایده که حتی اشک مرا به سخره گرفت و رفت
داغ دلم از آن روز گرفت وجودم را
که هر که آمد بگو عاشقمو با دلش بازی بکن
شاید داغ دلت آرام گیرد
یا آنکه میشکنی دلش را روزی جرئت انتقام از تو گیرد
تا درد شکستت با مرگت در جهان بی رحم پایان گیرد


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: شنبه بیست و دوم خرداد 1389 در ساعت: 16:20
|+|

سحر دیگه تنها نیست

 

کاش گذر زمان در دست من بود تا لحظه های با تو بودن را آنقدر

 طولانی میکردم که دیگر برای بی تو بودن وقتی باقی نمی ماند ...

 

درباره خودم: اشکی که بی صداست , پشتی که بی پناست , دستی که بسته است , پائی که خسته است , دل را که عاشق است ,حرفی که صادق است , شعری که بی بهاست , شرمی که آشناست , این دارائی من است , ارزانی شما!

تو اين زمونه شده غم براي من لباس تن
فقط يه شمع نيمه جون مونس لحظه هاي من

كاشكي يكي پيدا بشه معني عشق و بدونه
براي اين شكسته دل هميشه عاشق بمونه

مي خوام كه اين پنجره رو به روي ابرا وا كنم
پر بكشم پروانه وار غم و ديگه رها كنم

چه خوبه در كنار تو، تو دشت عشق پا بذارم
اين غم و غصه ي دل و يه گوشه اي جا بذارم

بيا اميد زندگي كه داري بوي تازگي
رمز پريدن و فقط تو مي توني واسم بگي

زير بارون راه نرفتي
          تابفهمي من چي ميگم
                    تو نديدي اون نگاه رو
                              تا بفهمي از كي ميگم.


چشماي اون زير بارون
          سر پناه امن من بود
                    سايه بون دنج پلكاش
                              جاي خوب گم شدن بود


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود


اگه اون رو ديده بودي
          با من اين شعر رو مي خوندي
                    رو به شب دادمي كشيدي
                              نازنين ! چرا نموندي ؟


حالا زير چتر بارون
          بي تو خيس خيس خيسم
                    زير رگبار گلايه
                              دارم از تو مي نويسم


تنها شب مونده و بارون
          همه ي سهم من اين بود
                    تو پرنده بودي من سرو
                              ريشه هام توي زمين بود

 

 


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 در ساعت: 11:35
|+|

داغونتر از گذشته
 

سلام دوستای خوبم. امروز اومدم که بگم واسم دعا کنین به خدا   داغونم  کاش یکی منو میفهمید ُ چشمای خیسمو میدید و باورم میکرد!

           دیگه نمیدونم چی بگم


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: دوشنبه هفدهم خرداد 1389 در ساعت: 11:53
|+|

 گله دارم زخدا

گله دارم زخدا, دیر تو را داد بمن
سالهابود که دل مرده و بیگانه بعشق
جغد تنهائی ببام دل من مهمان بود
نه بهاری نه گلی, نه نسیمی, نه مرا فاخته ای
نه مرا زمزمه ی جوی و نه آواز سحر
نه دلی بود دراین سینه
نه معشوقی و دلباخته ای
سینه ام یخ زده بود
همچو سردابه ی مدفون در اعماق سکوت
نه مرا ساغر و پیمانه, نه مینائی و می
حسرتی بود مرا زامدن پیک اجل
لیکن او نیز مرا یاد نکرد
گله دارم, زخدا دیر ترا داد بمن
من خزانم تو بهار, بیقرارم تو قرار
تو نسیمی که بهمراه سحر آمده ای
تا شب تیره زمن دور کنی
تو چو خورشیدی و از پشت دل ابر سیاه
آمدی تا شب تاریک دلم را به دمی روز کنی
بزدائی تو ز آئینه ی دل گرد ملال
نفس زندگی بر من بدمی
تو برایم چو دم عیسائی

گله دارم زخدا, دیر تو را داد بمن

   

               

کجایی که ببینی من هنوزم  دارم تو حسرت چشات میسوزم .

روز و شب دنبال یه راه چارم که بازم پامو تو قلب بزارم .

همش کلافه ام و تو فکر اینم که هر جــــــــــوری شده تورو ببینم

ببینم که بهت بگم ببخشـید دلم حرف تورو هیچ وقت نفهمید ..!

..

 بهم می گن : " تو خدایِ اخلاقی.."

راست می گن..!!

اخلاقِ خوبی ندارم

اما این اخلاقِ منه؟!

من اگه حتی تو دلم یه تصمیمی بگیرم..

امکان نداره بهش عمل نکنم؟

 

.

.

کی میدونه تو دلم همین الانِ الان چه تصمیمی گرفتم؟؟

 

.هوم؟.

     

گر تو درد عاشقي مي کشيدي


 

 


 

تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي


 

 


 

تو هم چون من به مرگ ارزوها مي رسيدي


 

 


 

پشيمون مي شدي از اينکه عشق رو افريدي...


 


 

دلم از خيلي روزا با کسي نيست


تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست


شدم اون هرز گياهي که گلا


پرپر دستهاي خار و خسي نيست


ديگه دل با کسي نيست 


ديگه فرياد رسي نيست


آسمون ابري شده ديگه خار و خسي نيست


 

 


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: دوشنبه بیست و یکم دی 1388 در ساعت: 9:27
|+|

دیگه تنها نیستم آخه تنهایی رو دارم

ای اشک

چرا در چشمان من خانه کرده ئي؟

چرا چرا زتو ميپرسم اي اشک

آيا عاشق  هستي ؟

ميگوئي نه

آيا به دل رنجي داري ؟

ميگوئي نه صبر پناهم است

آيا عيبي داري ؟

ميگوئي نه بي عيب خدا هست

پس چرا هميشه مانند قطرهء باران از چشمانم سرازير ميشوي

آه کشيده گفت

ترس از همه چيز دنيا دارم و بس


تاحالا دلتو شکوندن؟

تا حال يکي که خيلي دوسش داري بهت گفته دوست ندارم؟

تا حالا يکي که براش ميميري بهت گفته تو بدردم نمي خوري؟

تا حالا يکي که به خاطرش حاضري از همه زندگيت بگذري بهت گفته تو ديوونه اي؟

اگه بهت بگه چيکار مي کني؟

من که ديوونه مي شم!!

و بهش مي گم:

((عشق تو منو ديوونه کرد....))

 

 


دل من

دل من يه روز به دريا زد ورفت...

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت...

زنده ها خيلي براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هواي تازه دلش مي خواست ولي...

آخرش تو غبارا زد و رفت...

دنبال کليد خوشبختي مي گشت...

خودشم قفلي رو فقلا زد و رفت

دوستتون دارم دوستای سحر تنها


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: شنبه چهاردهم آذر 1388 در ساعت: 20:53
|+|

حرومت باشه
 

حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی

تو که روز جدایمون تموم شهر رو گل دادی

تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی

کنارم سالها بودی ولی منو هرگز نفهمیدی

حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی

تو که اشک منو هدیه واسه یار خودت بردی

تو که هروز میگفتی کنارم تا ابد هستی

خودت رو قاب عکس من یه روبان سیاه بستی

یکی با گریه و هق هق چشاشو خیس و تر میکرد

یکی شبهاشو با یاد تو و عشق تو سحر میکرد

یکی بی همدمو تنها شبا تا صبح میبارید

یکی هم مثل تو هرشب بدون غصه میخوابید

حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر میشد

تو غرق خنده اما من وجودم دربدر میشد

 

 عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...

ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد 


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: جمعه سیزدهم آذر 1388 در ساعت: 14:52
|+|

 

سلام دوستای گل خودم چند روز آپ نشدم ولی باز اومدم

 مگه سحر دلش میاد به دوستاش سر نزنه و باهاشون درد دل نکنه

 

تمام سختي ها و غصه هاي عشق را در گوشم زمزمه كردي ، و مرا عاشق

خودت كردي! اينك من معناي واقعي عشق را از تو ياد گرفته ام و ميخواهم

 

آن چيزهايي كه به من آموختي را عمل كنم و با عمل كردن با آنها عاشقت

 

بمانم حتی اگر تنهاییم بزاری

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سر هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 در ساعت: 20:14
|+|

دوستای خوب من

 عکس منو عزیز دلم

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و ستاره هایی که تو را می بینند حسادت می کنم
تو را دوست ندارم اما نمی دانم چرا
آنچه می کنی برایم استثنایی است
و بارها از خودم پرسیده ام
چرا آنهایی که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو نیستند
آه می دانم که دوستت ندارم
اما دیگران باور نمی کنند
چرا که آشکارا می بینند
نگاهم به دنبال توست.

با من باشی دوست دارم...تنها باشی دوست دارم

اگه بری یه جای دور هرجا باشی دوست دارم...

دوست دارم دیوونه وار...خوب میدونی تنهام نذار ...

رنگ چشاتو دوست دارم...دردودلاتو دوست دارم ....

اگه ازم خسته میشی

خستگی هاتو دوست دارم...

 

پ.ن:با تو بهارو دوست دارم..لطف خدارو دوست دارم...اگه بگی دوسم داری این روزگارو دوست دارم...

جز تو کی میتونه عزیز من باشه

جز تو کی میتونه تو قلب من جاشه

 

 

 

سلام من دوباره آپ شدم از همه دوستام واسه کمکهاشون مننونم از نظرای خصوصی که واسم گذاشتین و راهنماییم کردین.

درسته گفتم نمیدونم با کی درد و دل کنم ولی وقتی یکی پیدا میشه که به حرفام  گوش کنه نمیدونم از کجا و از کی بهش بگم.

میدونم همه این سختی ها و تنهایی هام بخاطر خودمه اما چیکار کنم که.....

تنهایی درده 

تا تونست منو سوزوند و خودشو تو دل نشوند و

عشق و از چشام نخوندو رفت و پیش من نموند و

میدونست تنهایی درده رفت که دیگه برنگرده

ولی از چشام نخوند که دل منو دیونه کرده

میدونست دلم اسیره ولی رفت

میدونست گریم میگیره ولی رفت

میدونست تنهایی سخته میدونست

میتونست باهام بمونه، نتونست

میدونست دلم شکسته ولی رفت

غم اون تو دل نشسته ولی رفت

میتونست منو بدونه از خودش

پس بگو دوست دارمها چی شدش

میتونست بازم کنارم بمونه

بدونه بی اون میمیرم بدونه

ولی رفت

      

   

 

 

 


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 14:17
|+|

اخرین تصمیم زندگیم (خودکشی)
 

ای کسانی که مأمور دفن من هستيد

 

مرا در تابوت سياهی بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام

 

دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالی از دنيا رفتم

 

موهايم را آشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده

 

نشده است

 

چشمان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام

 

بروی قلبم تکه يخی بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد آب شود و به

 

جای مادرم برايم گريه کند

 

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت

 

بوده است

 

بر سنگ مزارم بنويسيد

 

که آشفته دلی بود در اين خلوت خاموش او زاده ی غم بود و ز غم های

 

جهان گشته فراموش

                 

خیلی زود این کار رو میکنم آخه خسته از دنیا و زمونه ام

   


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 در ساعت: 13:43
|+|

خدایا ازت کمک میخوام

کاش می شد رها شد رها،رها از این قفس تنگ تاریک از

 

دست این آرزوهای کوچک از این همه دغدغه وفکر.

 

 

دل تنگم از این ترسیدن ها کاش منم مثل اقاقیا

 

 وحشی رها وآزاد بودم.

 

 

خدایا پس تو کجایی چرا کمکم نمیکنی؟

باز دلشو شکستم باز بهش گفتم نه آخه خدا  تو که میدونی ما بدرد هم نمیخوریم ما برای هم ساخته نشدیم بهش بفهمون که سحر تنهایی رو میخواد به خدا مجبورم . دلم گرفته آخه به کی بگم دردای این دل دیونه رو ؟؟ کیه که بهم نخنده و گوش کنه به حرفام؟؟ کیه که چشمای خیسم رو ببینه و باور کنه که منم احساس دارم!!!! خدایا کمک

 

غروب شده من اومدم

بازم کنار اسکله

تو نیستی غوغا می کنه

غمی که توی این دله

غم مثل بختک افتاده

روی تن دقیقه هام

به هر طرف رو می کنم

جلوی چشمامی مدام

دلم می خواد گریه کنم

ولی خجالت می کشم

اینجا یه عالمه آدمه

غمو می فهمن از چشم

می دونی از چی دلگیرم؟

از اینکه رفتی بی خبر

از این که بی خداحافظی

بدون من رفتی سفر

چقذ قشنگ حرف می زدی

با دل سر به زیر من

می گفتی که دوسم داری

دیگه شدی اسیر من

این پیشونی نوشت من

عجب حکایتی شده

دل بریدن سخته ولی

این روزا عادتی شده.................

 

 


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 در ساعت: 19:23
|+|

بارون

اون شب زیر نم نم بارون دستت تو دست من بود

گریه میکردی فراون سرت روی شونه من بود

میرفتی که رها شی از من دیگه جداشی

گریه دیگه فایده نداشت رفت و منو تنها گذاشت

اون دیگه رفته، اون دیگه رفته، اون دیگه رفته

عشق من تنهام نزار عشق من ترکم نکن

دیونه تنهام نزار دیونه ترکم نکن

چه کنم با دل خسته همه درها شده بسته

توی این دور رو زمونه چه کنم دلم شکسته

 

لعنت 

از عاطفه برام نگو چشمای تو پر از نفرته

رهای از چشمای تو به آرزوی حسرته

میگی که دوستم داری و تو دست تو یه خنجره

باید از هم جدا بشیم اینجوری خیلی بهتره

روزای بین منو تو چه تند و تلخ و سرد گذشت

لعنت به دست سرنوشت نفرین به اسم سرگذشت

اما هنوز دوستت دارم

شب و روز پیش منی

تو هنوز پیش منی

 

D.D.D.D.D


نويسنده: عاشقی تنها ماند مورخ: پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 در ساعت: 13:26
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+